به گزارش جهانی پرس، روز روابط عمومی را به کسانی که صبحشان با یک لیوان چای پررنگ (نه قهوه، حاشا و کلا) و چک کردن روتین ایتا، اینستاگرام و بله شروع و شبشان با این سوال که «خدایا مگر چندبحران همزمان رو می توانیم جمع کنیم؟» به پایان‌ می رسد تبریک می گویم. اگر بخواهیم صادق باشیم، کار مثل راه رفتن روی طناب در طوفان است؛ یک لحظه لذت دیده شدن، یک لحظه ترس از سقوط در کامنت‌ها. توی همین گیرو دار بالا رفتن و سقوط کردن ها است که، چایمان سرد می‌شود. اگر از زخم زبان های این و آن که مدام گیر می دهند که:مگه روابط عمومی چه کار داره میکنه و فضولی هایی که گاه و بیگاه برخی همکاران بگذریم، این شغل چیزهایی تعریفی هم دارد که نگفتنش جفا است! لحظه‌ای که یک پست ساده و بدون حاشیه تبدیل به ترند می‌شود. وقتی خبرنگاری که دیروز نقد تند کرد، زیر پست شما «دست‌مریزاد» می‌نویسد. وقتی بعد از یک بحران چندساعته، یک پیام خصوصی می‌آید: «آقا دمت گرم، خوب جمع‌وجورش کردی.» یا آن لحظه ناب که مدیرعامل بعد از دیدن آمار می‌گوید «این کار رو کی کرده؟» و شما با چای در دست به افق خیره می شوید و چایتان را می نوشید خودش کلی شیرینی به حساب می آید! تلخی‌هایش اما یکی دوتا نیست.وقتی تازه رسیده‌اید سرکار، می‌بینید دیشب یک بحران دوازده‌ضلعی در یک داستان اینستاگرامی منتشر شده و شما خبر نداشتید. یا وقتی متنی را چهارده بار ویرایش می‌کنید، اما نسخه اشتباه منتشر می شود یا اینکه موقع پاداش دادن ها در لیست گیرندگان نیستی چون دیده نمی شویم بخشی از کار ما است. از این ها که بگذریم اینترنت اداره است که بیشتر شبیهه فکاهی های مجله طنز گل آقا است. ما هر روز با کله ملق زدن با چیزی که به آن اینترنت می گویند همان طنز را در اداره تجربه می کنیم. بماند که همان سرعت نفتی اینترنت دو ساعته و چهارساعته، بله و ایتا را مانند خار در چشم و استخوان در گلو بالا می آورد تا شاید دو تا پست و یک ویدئویی که بابتش خون به جگر شده ایم تا تولید شود، پست می شود. اما اسکار ماجرای کار ما!در روابط عمومی سیستم مناسبی نداریم. نه سخت‌افزار، نه نرم‌افزار. با سیستم هایی که روشن شدنشان چیزی شبیهه معجزه است کار می کنیم. یک جورهایی با اسلحه خالی می‌رویم به جنگ شایعه یا بحرانی که یکباره می‌ترکد. ام،با همه سختی هایی که هست با اراده، چند خط بیانیه، دو دقیقه اینترنت ضعیف، و یک لیوان چای مانده کارها را جمع می کنیم تا آب در دل کسی تکان نخورد. اما این پایان ماجرا نیست. عزیزانی که در روابط عمومی نیستند، فکر می‌کنند ما تمام روز پشت میز نشسته‌ایم. اما می‌دانیم حقیقت چیست. ما با یواس‌بی‌های قطع و فلش‌ به دست، راهروهای اداره را بالا و پایین می‌ کنیم برای پیدا کردن کامپیوتری که فلشش باز باشد. قشنگ‌ترین زمان این ماجرا؟ بعد از ساعت شش عصر. همان وقتی که همه رفته‌اند و شما مانده‌اید با یک فایل وُرد که دیگر جا به جا کردنش محال می شود. آن موقع است که در دل می گوئید هی وای من !! این یادداشت را برای آنهایی که اسمشان در لیست روابط عمومی رسمی نیست، حکم کارگزینی ندارند اما از سحرگاه تا شامگاه مردانه و جدی دارند بار یک روابط عمومی تمام‌عیار را به دوش می کشند و منتظرند تا شاید یک روز عصر خبر جذب شدنشان بیاید می نویسم. همان هایی که تلفنشان ۲۴ ساعته برای خبرنگارها روشن است اما دسترسی به سامانه پرسنلی ندارند. همان هایی که راهکارهای خلاقانه می‌دهند، بحران جمع می‌کنند، بیانیه می‌نویسند و جوابگوی نظرات منفی هستند، اما وقتی سر ماه می‌شود، پرداخت حقوقشان نیازمند التماس دعا است. به شماها که همچنان ایستاده‌اید، همین که خودتان تبدیل به یک بحران نشده‌اید فقط به خاطر تعهد عجیب‌الغریب‌تان دست مریزاد می گویم. آرزو می‌کنم گره کار همکاران گروه نگرفته در روابط عمومی باز شود. آرزو می‌کنم آن پوشه سفید روی میز مدیر منابع انسانی، سرانجام سبز شود و مهر «تأیید» و امضا بخورد برای حکم ۳ سیزده یا ۴ چهارده که خیلی وقت است وعده اش داده شده اما صادر نشده است. شاید در این روز و هفته روابط عمومی چندتا از این آرزوها رنگ واقعیت بگیرد. الهی آمین!